تبليغاتX
زیستن با معلولیت
آشنائی با نوع زندگی معلولین

شعري از خانم عرفان نظر آهاري:

یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ گير كرده بود

*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت

*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود

*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد

*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند

*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود



و با تشكر از دوست خوب اسپشيالي ام



                                                                 شاد و پيروز باشيد 

                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:22  توسط نرگس   | 


توي زندگي هر كدوم از ما  اشخاصي هستند كه دوستشون داريم و بنوعي نقشي رو در زندگي برامون دارند. من هم غير از همسر گرامي كه ميتونم با شهامت بگم عزيزترين شخص زندگيم هست با افراد زيادي در ارتباط هستم از خواهر و برادرهاي خودم و جناب همسر گرفته تا اقوام كمي دورتر كه تونستيم ارتباط خوب و منطقي با همشون داشته باشيم. همينطور دوستان خوب زيادي هستند كه هميشه ساعات خوبي رو تونستيم با هم بگذرونيم و از كنار هم بودن در موقع شادي و حتي ناراحتي لذت ببريم . در موقع شادي از ديدن خوشحالي هم خوشحالتر شديم و هنگام ناراحتي حتي اگه غم و مشكلمون رو هم بيان نكرديم از لحاظ روحي همون در كنار هم بودن آرام بخش و دلگرم كننده بوده .

توي اين مدت هم كه با اين دنياي مجازي آشنا شدم تونستم دوستان خيلي خوبي داشته باشم كه ازشون خيلي چيزها آموختم و از آشنايي باهاشون احساس غرور كردم ولي.....................

در بين همه اين دوستان خوب دوست خوبتري پيدا كردم كه حرف زدن باهاش هميشه برام خيلي خوب بود و احساس خيلي خوبي از اينكه كسي هست كه ميتوني گاهي براش به راحتي  بعضي از افكارت كه بيان كردنش براي هر كسي آسون نيست رو بدون نگراني مطرح كني و حالا...

من اين دوست خوب رو ناخواسته از خودم رنجوندم و احساس كردم بهترين راه اينه كه بيام و اينجا بنويسم تا اگه يك وقت گذرش افتاد و اين مطالب رو خوند بدونه كه:

واقعا متاسفم از اين كه  باعث رنجش و آزردگي اش شدم.

                                             

       اميدوارم هميشه بتونم دوست خوبي براي دوستان خوبم باشم      


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 7:43  توسط نرگس   | 


ميلاد امام رضا (ع) مبارك

متن جالبي كه در يك سايت خوندم:

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر كن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........






شاد و پيروز باشيد        

          
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:35  توسط نرگس   | 


بايد توي اين پست ادامه تعطيلات در آنتاليا رو مي نوشتم ولي ترجيح دادم از سفري چند روزه كه هفته گذشته به شهرهاي شمالي داشتيم براتون تعريف كنم.
مدتي بود كه با همسر گرامي در فكر اين سفر بوديم و بالاخره هفته قبل با يه برنامه ريزي خوب يه صبح خيلي قشنگ سفرمون رو از جاده چالوس شروع كرديم من علاقه زيادي به اين جاده و پيچ و خمهاي خطرناك ولي پرهيجان اون و همينطور چشم اندازهاي قشنگش دارم. چون اوايل هفته بود جاده خلوت بود و ما با آرامش مسافت رو طي ميكرديم و گاهي هم با يك توقف كوتاه و  صرف چاي لذت بيشتري از مناظر و همينطور هواي پاك كوهستان ميبرديم. وقتي به مقصدمون كه چابكسر بود رسيديم در يك اقامتگاه ساحلي يه سوئيت خوب و مناسب كه فاصله كمي هم با دريا داشت گرفته و مستقر شديم  در همان لحظه اول ورود دريافتيم كه تيم ملي وزنه برداري كشور در سوئيت همجوار ما ساكن هستند و جهت اردو و انجام تمرينات به اين شهر آمده اند و حتي گفتند كه ويلاي روبروي سوئيت ما هم براي جناب رضا زاده رزرو شده كه صبح فردا  به آنجا ميايد .
صبح روز بعد وقتي كنار پنجره رفته و از ديدن درياي آروم و آبي غرق شادي و لذت بودم  متوجه شدم تعداد زيادي ماهيگير در حال انداختن تور بسيار بزرگي براي صيد ماهي از دريا هستند. بشدت محو كار آنها و تلاششون برا كسب روزي كه خداي مهربون در دل آن  آبها براشون قرار داده بود شده بودم . تصور من اين بود كه تا ظهر آنها صيدشان را انجام داده و ميروند ولي وقتي شب بعد از گشت و گذاري طولاني براي استراحت به اونجا برگشتيم متوجه شديم كه تازه در حال جمع كردن آن تور بزرگ هستند برام خيلي جالب و هيجان آور بود براي همين باتفاق جناب همسر تا جايي كه ميشد با ويلچر رفت تا نزديك آنها رفته و مشاهده كرديم كه با چه زحمتي با كمك تراكتوري آن تور را از دريا خارج ميكردند و هر چه تور جمع تر و به ساحل نزديكتر ميشد بيشتر حركات شتاب زده ماهيها را كه احساس خطر كرده بودند به چشم ميخورد تا اينكه تور تا لب ساحل جمع شد و عده زيادي كه هم براي تماشا و هم براي خريد تجمع كرده بودند  دور ماهيگيرها و ماهيهاي پر جنب و جوش در تور جمع شدند صحنه جالبي بوجود اورده بودند.
آنجا بود كه سختي وطاقت فرسايي كار ماهيگيرها رو بخوبي احساس كردم.
چند روزي كه در انجا بوديم در شهرهاي اطراف مثل رامسر و تنكابن و  شيرود و چايجان و حتي روستاهاي اطراف آنجا مثل بند و بن و قاسم آباد عليا و سفلي و چايخان سر و لشتو .... گشت زديم و ساعتي هم به سرولات رفتيم كه جاده اي در دل جنگلي در كوهستان هست كه چشم از ديدن زيباييهاي آنجا سير نميشد در بالاترين نقطه هاي آنجا ويلاهايي بسيار زيبا و حتي ميشه گفت رويايي با نماهايي به سبكهاي مختلف و خيلي ديدني ساخته شده كه چشم اندازهاي آن از يك طرف دريا با فاصله اي دور و از طرف ديگر جنگلي سرسبز و بسيار زيباست .
يك روز هم به جواهر ده رفتيم كه از رامسر 25 كيلومتر بايد دور يك كوه به سمت بالا بروي تا به اين مكان برسي راه فوق العاده زيباست و البته با سربالاييهايي تند .
توي مسير با ديدن اين همه زيبايي خيلي به وجد اومده بودم و وقتي مقايسه كردم با آنتاليا كه اين همه توريست از ايران به اونجا ميره افسوس خوردم كه يك هزارم اين مناظر و زيباييها اونجا وجود نداره ولي بخاطر سياست اعمال شده در آنجا تا اين حد جذب توريست و كسب درآمد دارند و ما با وجود اين همه مكانهاي زيبا و ديدني بايد از چنين منبع درآمد عظيمي كه ميتونه براي رفاه حال اهالي اين شهرها و حتي كل كشور خيلي مفيد باشه محروم باشيم.
در اواخر راه كه بسيار طولاني بود ديگه كم كم جنگل كوهستاني تمام شده و سنگهاي كوه خودنمايي ميكردند البته در بعضي از قسمتها با پوششي از نيزارهاي بلند. آنقدر بالا ميري كه احساس ميكردي داري ميرسي به خدا .
وقتي به جواهر ده رسيديم متوجه شديم كه نسبت به چند سال قبل خيلي تغيير كرده ساخت و سازهاي زيادي در اطراف آن انجام شده ضمن اينكه بايد براي ورود به آنجا مبلغي هم جهت وروديه پرداخت ميكرديم.
تا بالاترين قسمت ده كه شيب بسيار تندي بود و به آبشاري ميرسيد رفته و ساعتي توقف كرده و بعد دور زده و آروم راه بازگشت رو در پيش گرفتيم .
در آنجا با خانم مسني سر صحبت رو باز كرده و پرسيدم زمستانها با سرماي اينجا چطور كنار مياييد كه در جواب گفت فصل ييلاق تمام شده و به زودي همه اهالي به رامسر بازگشته و فقط نگهبانان در آنجا ميمانند چرا كه شدت برف بقدري زياد هست كه گاهي تا نيمه ساختمانها را ميپوشاند.
چند روزي كه در اين سفر بوديم روزهاي خوب و بيادموندني برامون شد ضمن اينكه دوستان خوبي هم پيدا كرديم و  مهمان نوازي مردم آنجا هم باعث شد كه يادآوري اين خاطرات برامون شيرين تر و دلنشين تر بشه.
و البته شايد باور نكنيد كه اين چند روزه بطور تصادفي غذامون فقط ماهي شده بود البته با پختهاي متفاوت مثل: ماهي شكم پر - قليه ماهي - ماهي سوخاري و ماهي مالاتا 
بله تعجب نكنيد روز اول ما هم از اسمش تعجب كرديم ولي بعد متوجه شديم كه همان ماهي قزل آلاي كباب شده روي ذغال هست و كلك رستورانها براي جلب مشتري .
براي بازگشت هم مسير رشت قزوين رو انتخاب كرديم كه آنجا هم با زيباييهاي خاص خودش واقعا آدم رو مسحور ميكنه.
وقتي از اين سفر چند روزه برميگشتيم پر از انرژي بوديم و يه عالمه خاطرات خوشي كه با يه تصميم گيري مناسب براي سفر برامون بوجود اومد .



آرزو ميكنم لحظه لحظه زندگيتون شيرين و بيادموندني باشه        




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:21  توسط نرگس   | 


بالاخره امروز كه كمي فكرم آزاد بود تصميم گرفتم چون قبلا بهتون قول داده بودم از سفرمون به شهر توريستي آنتاليا بنويسم:

جمعه ظهر بود كه به سمت فرودگاه حركت كرديم . وقتي به سالن انتظار فرودگاه رسيديم از اينكه در تابلو اعلام پروازها اسمي از آنتاليا نبود خيلي متعجب شديم و با سوال از مسئول باجه اطلاعات متوجه شديم كه پرواز با اسم اسپارتا در تابلو درج گرديده. بالاخره با ساعتي تاخير و با استفاده از خدمات ويژه سوار هواپيماي توپولف متعلق به شركت تابان شده و بعد از نزديك به سه ساعت در فرودگاه اسپارتا پياده شديم . با توجه به وسعت فرودگاه بين المللي ايران اسم آنجا را فرودگاه نميشد گذاشت چون تنها هواپيماي موجود در آنجا هواپيماي مابود و ديگرهيچ....

وقتي با زدن مهر ورود به آن كشور از درب سالن فرودگاه خارج ميشديم اكثر خانمهاي همسفر كاملا متفاوت شده بودند 

با ديدن اتوبوسها در جلو درب خروجي سالن  از آنجايي كه ترانسفر فرودگاه تا هتل جزو سرويسهاي تور بود و ما در ايران موقع ثبت نام در تور شرايط خاصمون رو توضيح داده بوديم ، به نزد ليدر تور رفته و گفتيم كه ما جهت رفتن به هتل بايد از تاكسي استفاده كنيم كه ايشون هم گفتند اينجا جز اين اتوبوسها هيچ وسيله نقليه ديگه اي وجود نداره ، ضمن اينكه ازايران نيز با ايشان هيچ هماهنگي نشده ،ابتدا تصور كرديم كه قصد دارند هزينه اضافي متحمل نشوند ولي وقتي با اصرار ايشون و با كمك همسفران بالاخره سوار اتوبوس شديم و به توضيحات مسئول تور گوش داديم تازه متوجه منظورش شديم.

مسئله اين بود كه با توجه به سياست دولت نهم و دهم هيچ پرواز ايراني حق نداره مستقيم در آنتاليا فرود بيايد براي همين همه پروازهاي ايراني در فرودگاه كوچك شهر اسپارتا هست كه تا آنتاليا نزديك به 150 كيلومتر فاصله داشت و پروازهاي ترك نيز كه مستقيم از ايران به آنتاليا ميرفت ميبايست در بين راه يك توقف بيست دقيقه اي در يكي از فرودگاههاي ميان راه مثل قازيان تپه داشته باشد تا باز هم در تابلو اعلانات پرواز نامي از آنتاليا برده نشود و خوب مسلم بود كه هزينه چنين مسافتي با تاكسي خيلي زياد ميشد.

مسير اسپارتا تا آنتاليا جاده زيبايي بود تقريبا شبيه به جاده چالوس ولي پهن تر از آنجا و البته فاقد پيچ وخمهاي زياد جاده چالوس و صد البته يك دهم زيبايي آنجا را هم نداشت ولي مسافت به همان اندازه كرج تا چالوس بود و ما با سه ساعت اتوبوس سواري به آنتاليا رسيديم و به هتل كلاب دلفين.

وقتي جلوي هتل از اتوبوس پياده شديم با ديدن سه چهار پله جلوي هتل كه فاقد رمپ هم بود خيلي ناراحت شديم چرا كه در اينجا فوق العاده موقع ثبت نام تاكيد كرده بوديم كه براي ما هتلي را رزرو كنيد كه فاقد پله و مناسب با شرايط ما باشد و آنها هم قول كامل دادند كه هتل رزروي براي شما اتاق ويژه معلولين و با شرايط مناسب سازي شده ميباشد. ناراحتي ما وقتي بيشتر شد كه در داخل هتل متوجه شديم آسانسور هتل كوچك و به راحتي قابل استفاده با ويلچر نميباشد و بدتر از همه اينكه در داخل اتاقهاي آنجا درب سرويسهاي بهداشتي آنقدر كوچك بود كه ويلچراز آن رد نميشد. با ديدن اين شرايط در جلو رزروشن هتل با اينكه خيلي عصباني و خسته بوديم به مسئول تور گفتيم يا همين امشب بايد ما را به يك هتل مناسب منتقل كنيد يا بلافاصله ما را به ايران بازگردانيد.(البته در دلم خنده ام گرفته بوداگه بگن بياييد برتون گردونيم چي بگيم)

ولي خوشبختانه پافشاري زياد ما براي دفاع از حقمون بعد از دو ساعت معطلي و آمدن رئيس هتل كه اصرار ميكرد يك امشب را بمانيد و تا فردا به ما مهلت بدهيد تا هتل مناسب برايتان پيدا كنيم و ما نمي پذيرفتيم باعث شد تا براي همان يك شب يك سوئيت فوق العاده عالي با امكانات خيلي خوب و مناسب كه كاملا با اتاقهاي ديگر هتل متفاوت بود براي آن شب در اختيارمان بگذارند. اتاقي بسيار بزرگ با سرويس بهداشتي بسيار بزرگ و راحت و قابل استفاده . و با اينكه از ساعت شام دو ساعتي گذشته بود غذاي ما را در سيني بسيار بزرگي به اتاقمان آوردند (فقط براي اينكه پذيرفتيم آن شب را در آن هتل بمانيم)  البته براي رفتن به آن سوئيت هم كه در طبقه همكف بود بايد از چند پله عبور ميكرديم.

صبح شنبه كه در محوطه باز هتل براي صرف صبحانه رفتيم تازه شاهد مناظر زيباي اطراف هتل شديم و اين هم منظره اي كه موقع صرف صبحانه مشاهده ميكرديم

بعداز صبحانه مجددا با مسئول تورها و مسئول هتل براي جابجايي مان به هتلي مناسب صحبت كرده و قول بعد از ناهار را دادند من و همسر گرامي هم از فرصت استفاده كرده و به گشت و گذار در خيابانهاي اطراف هتل و همچنين فروشگاه بزرگي كه در خياباني نزديك هتل بود پرداختيم و البته ناگفته نماند كه بيشتر همسفران به دليل گرماي هوا ترجيح دادند از شنا در استخر بزرگ هتل لذت ببرند.

وقتي بعد از دو ساعتي گشتن و كمي خريد و تماشاي خانه هاي زيباي آنجا كه نماهايي با رنگهاي بسيار شاد و متنوع داشت آروم آروم به هتل برگشتيم وقت ناهار شده بود و ديديم كه ميزهاي مستطيل بسيار طويلي در محوطه اي نزديك استخر گذاشته اند كه انواع غذاها و سالادها و پيش غذاها  و دسرها را روي آن چيده اند با رسيدن ما به آن محوطه چند تن از همسفران كه با آنها آشنا شده بوديم با محبت زيادي  براي آوردن غذا براي ما پيشقدم شده و از ما خواستند ميزي را انتخاب كرده بنشينيم تا آنها برايمان از انواع غذا بياورند و ما فقط توانستيم صميمانه از ايشان تشكر كنيم.(اخه براي رفتن به كنار ميزهاي غذا چند پله بود)

با ديدن اين وضعيت و اينكه خود كفايي لازم را براي انجام كارهايمان نداريم مجددا بعد از صرف ناهار درخواستمان براي تعويض هتل را با مسئولين تور مطرح كرده و نهايتا منجر به آن شد كه ساعتي بعد ما با وسايلمان با يك تاكسي و با همراهي مسئول تور به هتل فالكان منتقل شديم كه فقط چند خيابان با اين هتل فاصله داشت.

وقتي جلوي هتل فالكان از تاكسي پياده ميشديم با ديدن سطح صاف ورودي آنجا و بعد ديدن اتاقمان كه در طبقه همكف و مخصوص به افرادي با شرايط ما بود و مشاهده بزرگي اتاق و راحتي سرويسها تازه احساس آرامش كرده و تصميم گرفتيم از لحظه به لحظه سفرمون لذت ببريم. بخصوص كه هتل از سه ساختمان بسيار بزرگ تشكيل شده بود كه محوطه مابين آن بسيار زيبا و راحت و براي ما بدون كوچكترين مانع در رفت و آمد بود.

بعد از ساعتي كه استراحت كرديم آماده شده و به محوطه كنار استخر هتل رفتيم و از آنجا كه هتل در قسمت ساحل صخره اي بود نماي فوق العاده زيبايي از دريا روبرويمان بود و البته با فاصله اي نزديك به 50 متر ارتفاع از سطح آن.


به اميد خدا بقيه سفرنامه رو سعي ميكنم براتون در پست بعدي تعريف كنم     


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:57  توسط نرگس   | 


صداي اذان صبح با اينكه از راه نسبتا دور ميامد من رو از خواب عميقي بيدار كرد به خاطر پذيرايي از تعداد زيادي مهمان در روز قبل به شدت خسته بودم و دلم ميخواست دوباره چشمانم را ببندم و بخوابم بخصوص كه خنكي هواي آن موقع از صبح و گرماي دلپذير پتو وسوسه خوابيدن رو به شدت زياد ميكرد  ، چند لحظه اي چشمانم را باز نكردم و با تنبلي به خودم ميگفتم ميخوابم ، نيم ساعت ديگه براي خواندن نماز از جا بلند ميشم ولي در همون حال خواب و بيداري هم بخوبي ميدونستم كه اگه بخوابم  وقتي بيدار خواهم شد كه هوا روشن شده و فرصت خواندن نماز را از دست خواهم داد.

براي لحظه اي چهره و صحبت مادر عزيز و نازنينم(روحش شاد) بنظرم اومد كه:

در زماني نوجواني ما  وقتي ميخواست براي نماز صبح  ما را بيدار كنه ميومد با لحن آروم و مهربونش كنار گوشمون ميگفت بلند شو نمازت رو بخون كه اگه تنبلي كني باعث خوشحالي و غرور شيطان ميشي و اگر بلند شده و نمازت رو بخواني خدا رو خوشحال ميكني كه بنده اش تسليم شيطان نشده و با همين جمله به ظاهر ساده طوري ما رو درگير احساسات متضاد ميكرد كه خواب از سرمون ميپريد.

با ياد آوري اين جملات و چهره دوست داشتني مادر عزيزم به سرعت چشمانم را باز كرده و از جا برخاستم تا مغلوب خواب نشوم.

وقتي وضو گرفته و نمازم را خواندم  احساس شعف زيادي ميكردم از اينكه روزم را  با شاد كردن شيطان شروع نكردم.

و بي اغراق بگويم كه با تمام وجود لبخند خداي مهربون رو حس كردم.



شادي و سربلندي شما عزيزان آرزوي هميشگي ام هست



+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:52  توسط نرگس   | 

سلام دوستان خوبم

عيد سعيد فطر مبارك

و طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق تعالي


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:57  توسط نرگس   | 



امروز بخاطر چند كار بانكي  آماده شده و به بانك هميشگي كه از قبل براي عمليات بانكي ام انتخاب كرده ام رفتم. در حال پارك ماشين با ديدن مصالح ساختماني كه در جلوي درب بانك بود حدس زدم بايد عمليات بازسازي در ساختمان بانك باشه و وقتي كه قصد ورود داشتم متوجه شدم كه حدسم كاملا صحيح بوده و طبقه همكف بانك كاملا كن فيكون شده و همه كاركنان و سيستمهاي بانك به سالن طبقه بالا منتقل شده  و وقتي از پائين پله ها به  بالا نگاه كردم بخاطر تعداد زياد پله ها و ارتفاع آنها  فقط قادر به ديدن سقف  و مهتابيهاي موجود در طبقه بالا شدم. همينطور كه در فكر براي يافتن راه حلي بودم افراد زيادي از كنارم به سرعت عبور كرده و از پله ها بالا و پائين ميرفتند و عده اي هم فقط با تعجب به من كه در پائين پله ها متفكرانه به بالا نگاه ميكردم مينگريستند و البته  دو  آقا هم به من متذكر شدند كه اينجا پله داره و باعث ميشدند در دلم كمي بخندم انگار كه خودم نميديدم.

و البته يكي دو نفر هم پيشنهاد كمك دادند كه من فقط تشكركردم.

و از آنجا كه بخوبي ياد گرفته ام كه از قدرت بي پايان زبان در جبران كم تواني اعضاي ديگر استفاده كنم بلافاصله راه حل مناسب را يافته و از آقاي جواني كه در حال پائين آمدن از پله ها بود خواستم تا به پيش رئيس  شعبه رفته و به ايشان بگويد تا يكي از پرسنل بانك را به پائين و نزد من بفرستد.

چند دقيقه اي نگذشته بود كه يكي از كاركنان محترم بانك كه خوشبختانه از قبل مرا مي شناخت از پله ها پائين آمده و با ديدن من بعد از سلام و تعارفات جاري در عرض ربع ساعتي كليه كارهاي ريز و درشت بانكي ام را با چند بار بالا و پائين رفتن از پله ها و آوردن فيشهاي موردنياز انجام داده و من  با تشكر فراوان از ايشان  از بانك خارج شدم.

و در حين خروج از بانك خدا رو شكر كردم كه با ديدن پله ها كه بنوعي ميتوان تشبيه به موانع موجود در راه زندگي كرد نوميد و ناراحت نشده و با استفاده از توانائيهاي ديگري كه خداي مهربون در وجود من و هر انسان ديگري قرار داده تونستم بنوعي ديگر از پس انجام كاري كه بايد انجام ميشد بر بيايم .


من  معتقد هستم اگه به زندگي و مشكلات آن با ديد خوش بيني نگاه كنيم و  توكل به خداي مهربون داشته باشيم هميشه ميتونيم براي هر مشكلي  بهترين راه حلها رو پيدا كنيم


و فكر ميكنم كه خداي مهربون هيچگاه ديد مثبت انسانها به زندگي رو ناديده نميگيره و نوميدشون نميكنه


دوستتون دارم بي اندازه          


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:5  توسط نرگس   | 


دوستان خوبم سلام


  ((  فرا رسيدن ماه مبارك رمضان را به همگي دوستان عزيز تبريك ميگم))


بالاخره سفر هشت روزه من و جناب همسر هم تموم شد و برگشتيم . اين بار سفرمون كمي دورتر از خاك ايران و به كشور همسايه تركيه بود. يك سفر خوب و بياد موندني به سواحل زيبا و ديدني آنتاليا.

در اولين فرصت از خاطرات خوبش حتما براتون تعريف ميكنم.



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 18:11  توسط نرگس   | 


باور نميشه الان اين خبر رو توي سايت اسپشيال خوندم  اول فكر كردم يه شوخيه هرچه بيشتر پيام دوستان رو خوندم بيشتر  در بهت فرو رفتم كه مرگ نويد عزيز شوخي نيست يك واقعيت تلخ و باور نكردنيست

باورم نميشه نويد عزيزي كه اين همه دوست خوب رو توي اسپشيال دور هم جمع كرد حالا خودش توي جمع ما نيست هر چند كه ميدونم روحش هميشه نظاره گر خواهد بود.

نويد عزيز رسالتش را بخوبي انجام داد و ثابت كرد كه عظمت انسان به روح اوست  و نه به جسمش


روحش شاد و راهش با ادامه دوستيهاي ما مستدام



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:53  توسط نرگس   |